.
.
.
.
.
مي روي دست حق نگهدارت ، روزي اما اگر مرا ديدي
هرچه خواهي بگو بجز اينكه ، چهره ات آشناست انگاري !!!
www.facebook.com/mohsen59
.
.
.
.
.
مي روي دست حق نگهدارت ، روزي اما اگر مرا ديدي
هرچه خواهي بگو بجز اينكه ، چهره ات آشناست انگاري !!!
www.facebook.com/mohsen59
سلام و عرض ادب به همه ی شما گرامیان
سال نو را - هرچند دیگه بیات شده - صمیمانه
به همه ی شما تبریک میگم.
شرمنده ی همه ی دوستانی هستم که از به روز نشدنم
دیگه کلافه شده بودند و در نظر های خصوصی خودشون حسابی
من رو مورد لطف قرار دادند !!!
دوستان عزیز در فیس بوک هم می تونید منو با آدرس زیر پیدا کنید :
http://www.facebook.com/mohsen59
و دیگه اینکه با یک غزل به روزم :
مویت ...
ای باد پریشانِ پریشانیِ مویت
خورشید نشسته به چراغانیِ مویت
سرچشمه ی احساسی و افسانه ی شهری
شهری که خراب از تو و ویرانیِ مویت
چون همهمه درهم شده گیسویِ تو با باد
می ترسم از این حالتِ توفانیِ مویت
بر روسریِ گُل گُلی ات رنگ نمانده
بیچاره شد از فصلِ زمستانیِ مویت
کافی است لبِ چشمه نشینی که نشیند
یک ماهیِ قرمز به چراغانیِ مویت
وا کُن گره از روسریت ، نور بتابد
امشب که شدم لایقِ مهمانیِ مویت
ای کنگره در کنگره در کنگره مویت
بگذار بمیرم به غزلخوانیِ مویت
دوستان لطفا حتما نظرات ارزشمندتون رو در مورد این غزل بنویسید .
متشکرم .
سلام و عرض ادب به همه ی شما گرامیان ؛
با سپاس از لطف بیکران و محبتهای صمیمانه ی شما :
مجموعه شعر « این ویژگی تو است ، محشر باشی... »
توسط انتشارات فصل پنجم به چاپ دوم رسید .
از عشق گفتن تنها بهانه ایست که بهانه نمی خواهد ؛
پس بی بهانه از عشق
باتو !!!
کفر و ایمان
خطِ کوفیِ لبت آیه ی قرآن من است
دیدنت مبدأ پیدایش ایمان من است
حجرالاسود من مردمکِ چشم شما
چشم بگشا ، به طواف آمده ات جان من است
خواست زیباییِ خود را بنماید ایزد
بتراشید نگینی که سلیمانِ من است
به ملائک برسانید که کم سجده کنند
این بشر نیست ، فرشته است ، و از آنِ من است
شرک و توحید شد آمیخته در خلقتِ تو
لبت ایمانِ من و خالِ تو شیطانِ من است
بی وضو دست زدن بر تو حرام است و خدا
مصحفی ساخته از پوست ... که قرآنِ من است
چشم به راه نقد های با ارزش شما هستم .
یا علی مدد !
سلام و عرض ادب
ماه مهمانی خدا مبارک ؛
رباعی :
پیوسته لبِ جام و لبِ یار خوش است
با حلقه ی مویِ تو سر دار خوش است
ماه رمضان است و لبم تشنه ی مِی
از آبِ انار لبت افطار خوش است
غزل یک :
میوه ی ممنوعه
ببار ابر محبّت به روستای بهشت
چقدر گوشه ی دنجی است انتهای بهشت
ببار حضرتِ ابر از پسِ فراسوها
بریز خونِ گُلِ سرخ زیر پای بهشت
عسل عسل لب گُل های سرخ می خواهم
بغل بغل ، بغلِ داغ و دلربایِ بهشت
اگرچه میوه ی ممنوعه شد لبت ، با تو
زمین مکان بَدی نیست در ازایِ بهشت
برایِ رانده شدن سیب سرخ لازم نیست
انارِ گونه ی تو مثل سیب های بهشت .
غزل دو :
آوار آیینه
آرام تر بخند زمانه قشنگ نیست
ای غنچه وا مشو که مجال درنگ نیست
پرواز آرزویِ غریبی است ، سهم تو
چون سهم من به غیرِ قفس های تنگ نیست
آهویِ چشم های تو را کوچ می دهم !
این بیشه خالی از خطرات پلنگ نیست
سر می نَهَم به ساحل دامانِ آبی ات
ساحل همیشه باعثِ مرگِ نهنگ نیست
آیینه ی تَرَک تَرکم که به بوسه ای
آوار می شوم ، و نیازی به سنگ نیست
سلام و عرض ادب و احترام به همه ي دوستان خوبم .
به شما عزيزان مهرباني که در اين چند ماه با اينکه اين وبلاگ
به روز نشده اما بارها و بارها به اون سر زديد و در کامنت هاي
پُر محبتتون به من اظهار لطف کرديد و بعضا هم رندانه انتقاد
داشتيد که :
« بابا چقدر بيايم اينجا و شعر تکراري بخونيم !!! »
يا « ببين ازدواج چه به روز بچه ي مردم آورده که حتي فرصت
به روز کردن وبلاگش رو هم نداره !!! » و ...
از همه تون ممنونم ..................
اما حالا بعد از يه مدت طولاني اومدم و به اميد خدا
با دست پُر هم اومدم ؛
و اما پنج خبر ؛
1-
وبسايت رسمي « ادبستان » ، اولين بانک تخصصي شعر
و ادبيات در کاشان افتتاح شد .
ادبستان عنوان يه مجموعه ي ادبي در کاشان است که وارد
دومين سال تاسيسش مي شه و صرفا هم به کار ادبيات
مي پردازه . اين مجموعه که توي اين يک سال فعاليتش معرف
حضور بيشتر شاعران و نويسندگان جوان قرار گرفته به نشر و
پخش تخصصي انواع کتابهاي ادبي ( شعر ، ترانه ، رمان و ... )
مي پردازه به گونه اي که هم کتابهاي ادبيات را براي اهالي قلم
و به خصوص نوقلمان و شاعران و نويسندگان معاصر با تسهيلات
ويژه چاپ مي کنه و هم آثار چاپ شده ي آنها رو در شهرستان
کاشان و حومه و بين مجامع ادبي و دانشگاهي اين شهرستان
پخش مي کنه ...
اطلاعات بيشتر رو روي سايت ببينيد :
2 –
بالاخره بعد از مدت ها کتاب « تو شعر نابي با رديفي از تبسم »
که شامل مجموعه غزل هاي عاشقانه ي من است و استارت
چاپ شدنش از آبان ماه سال گذشته خورده توسط انتشارات
« شاني » به چاپ رسيد و شما دوستان مي توانيد از کتاب
فروشي هاي سراسر کشور تهيه کنيد و يا براي خريد
( حتي يک جلد ) مبلغ 2000 تومان به حساب سيباي ملي
به شماره 0303591554002 واريز و با شماره ي 09۳۵۳۸۰۱۴۰۰
تماس بگيريد و آدرس بدهيد تا برايتان ارسال شود .
( هزينه پستش هم با خودم ! ) .
3-
کتاب « اين ويژگيِ تو است ، محشر باشي » شامل 20 غزل
عاشقانه و سه غزل مثنوي و تعدادي رباعي از من ، در 88
صفحه و قيمت 2200 تومان توسط انتشارات « فصل پنجم »
و به کوشش جناب آقاي پرويز بيگي حبيب آبادي به چاپ رسيد
و در دسترس علاقه مندان مي باشد .
توضيح ؛
اين کتاب نسبت به کتاب قبلي من « تو شعر نابي با رديفي
از تبسم » هيچ نقطه ي مشترکي ندارد حتي يک بيت و کاملا
اشعار اين دو مجموعه از هم مجزا و متفاوت هستند .
اين کتاب رو هم مي توانيد به سبک و سياقي که در قسمت قبل
توضيح داده شد تهيه بفرماييد .
اخبار شماره ۲ و ۳ در خبرگزاری ایسنا هم منتشر شده که
اینجا می توانید ملاحظه بفرمایید .
لینک مصاحبه و انعکاس دو خبر اخیر
در خبرگزاری کتاب ایران ایبنا :
4 –
قابل توجه شاعران محترم خطه ي کاشان و حومه ؛
کتاب دايره المعارف شاعران معاصر شهرستان کاشان و حومه
در حال جمع آوري است .
لذا از تمام شاعران محترم که مايلند به وسيله ي اين کتاب نام
و اثرشان به اهالي ادبيات و انجمنهاي ادبي و دانشگاهي
سراسر کشور معرفي بشود دعوت مي شود تا جهت دريافت
فرم مربوطه به دفتر ادبستان :
( کاشان – خيابان شهيد رجايي – پاساژ اميرکبير – طبقه پايين )
مراجعه و يا با تلفن : 03614444625 تماس حاصل بفرمايند .
به هر شاعر در اين کتاب دو صفحه اختصاص مي يابد که يک
صفحه به بيوگرافي و عکس و يک صفحه به درج اثر اختصاص
خواهد داشت .
اطلاعات بيشتر را مي توانيد با مراجعه حضوري و يا از طريق
تماس دريافت نماييد .
5 –
در آخرين دقايق چاپ کتاب
« اين ويژگيِ تو است ، محشر باشي » بود ،
يعني يه چيزي حول و حوشِ دقيقه نود و اينا که صبح اول وقت
جناب آقاي بيگي حبيب آبادي ارجمند ( مدير مسئول محترم
انتشارات فصل پنجم ) تماس گرفتند و گفتند که بررس محترم
اداره ارشاد يهويي در باز بينيِ چندمينه !!! حال کردن که به يکي
از غزل هاي شما گير بدهند و نه يک کلمه ، يا يک ترکيب يا حتي
يک مصرع ، جهنم و ضرر يا حتي يک بيت ، بلکه کلِّ غزل مبارک
رو با کارت قرمز از اين مجموعه اخراج نمودند و ديگر هيچ ...
قابل توجه اهالي نکته بين ( رند ) ؛
الف )
دو صفحه ي آخر کتابم که مثل دلم پاکِ پاکه و
هيچي توش نوشته نشده جاي همون غزل اخراحيه که اجازه ي
نشر نگرفته و چون تمام مراحل نهايي چاپ کتاب انجام شده بود
و نمي شد اوزاليت کتاب رو به هم زد تصميم کبري بر آن شد تا دو
صفحه ي پاياني کتاب سفيد باشد .
البته بد هم نشد ، شايد اعتراضي باشد به سبک تماشاگران
اروپايي فوتبال که در اعتراض به تيم محبوبشان که بد بازي
مي کند دستمال هاي سفيد تکان مي دهند ...!!!
ب )
بدون شرح ؛ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
ج )
حالا که غزل مذکور از آن طريق اجازه ي نشر نگرفت و
بعد از توضيح نسبتا مبسوطي که در موردش داده شد ،
از اين طريق ، يعني درج در وبلاگ ، منتشرش ميکنم تا :
1 – غزل مذکور بيشتر از اين ناکام نشه .
۲– تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل ...................
محکوم
محکومِ تا هميشه به تو باختن شدم
اين بار هم حريفِ نبردِ تو ، من شدم
آغوش باز ميکني و باز بي دليل
مغلوبِ اين مبارزه ي تن به تن شدم
مردادِ بوسه ها و تنت گرمِ گرمِ گرم
اصلا عجيب نيست که بي پيرهن شدم
مي خواستم که شاعرِ لبخندِ تو شوم
شاعر که نه ، به خاطرِ تو کوهکن شدم
اي ماه اين غروب ، برايِ طلوعِ تواست
يعني که بي خيالِ سحر سر زدن شدم ...
یا علی مدد
سلام و عرض ادب ؛
بي هيچ مقدمه ای
غزلم رو تقديم ميکنم به مهرباني هاي همسر مهربانم :
که به لطف خدا چند هفته اي هست در کنار هم بودن رو تجربه
مي کنيم :
گفتند قرار است که دلبر باشي ...
اين ويژگيِ تو است محشر باشي
تا يک سر و گردن از همه سر باشي
بايد که همه شهر خرابت باشند
شايد که از آسمان ديگر باشي
اين خواسته ي خداست ، دست تو که نيست
مي خواسته از فرشته برتر باشي
وقتي که عسل مي چکد از پنجه ي تو
ديگر چه عجيب است معطر باشي
از مخمل ابر روسري سر کردي
تصوير ميان ديده ي تر باشي
در حسرت آسمان شدن مي مانند
دل ها ، نفسي اگر کبوتر باشي
حالا همه ي شهر دلاور شده اند !!!
گفتند قرار است که دلبر باشي ...
از همه ي دوستان خوبم که تلفني و يا از طريق ارسال پيامک
و يا کامنت خصوصي در وبلاگ اظهار محبت کرده اند و تبريک گفتند
صميمانه تشکر مي کنم.
شاد باشيد و سعادتمند.
یا علی مدد
سلام ؛
هرچی بود تموم شد ، حالا داره نفس های آخرش رو می کشه ،
کِشـــــــــدار تر ؛
انگار اصلا بیقراری بهار رو واسه رسیدن نمی بینه ...
نمی دونم چی بگم ، از کجا بگم ، اصلاچرا بگم ،
اما باید بگم چون اگه نگم می پوسم تو خودم !!!
گاهی دوست دارم فراموش بشم مثل مُرده ها ،
گاهی دوست دارم فراموش کنم مثل بعضی ها ...
اما حیف ...!
به چین و چروک شناسنامه ام که نگاه می کنم از دلم خجالت می کشم !
از انعکاس بیزارم و از آینه ها که همیشه بزرگ شدنم رو به رُخم می کشند ...!
خسته شدم ؛
دلم گرفته ، خیلی دلم گرفته ؛
نمی دونم چرا این ها رو نوشتم؟!
فرض کنید مقدمه است یا دل نوشته یا ...
ای عشق همه بهانه از توست ...؛
یا عشق ؛
عیدتون مبارک ...!
*********************************************************************
غزل مثنوی ؛
بهشت ...
وقتی که گریه می کنی انگار تا بهشت
یخ می زنند آینه ها ، رودها ، بهشت
بانویِ خسته از هوس سیب های سرخ
حرفی بزن گرفته دلم از خدا ، بهشت
حرفی بزن که تشنه ی از تو شنفتنم
با من بمان حقیقت بی انتها ، بهشت
آغوش می کند همیشه مرا میله ی قفس
وقتی اسیر چشم تو هستم چرا بهشت ؟
دلتنگِ کوچه های نجیب گذشته ام
باران ، غزل ، ترانه ، خزان ، ردپا ، بهشت
حوایِ زخم خورده ی از شوکرانِ سیب
آدم نمی شوم که مبادا تو را بهشت
از من بگیرد و غزلم مثنوی شود
آیینه بشکند و دلم منزوی شود
از دست هایِ سرد تو پاییز می چکد
یک آسمان غروبِ غم انگیز می چکد
بی تو همیشه هایِ مرا غم گرفته است
با رفتن تو قلبِ خدا هم گرفته است
کِز می کنم کنار درختی که کاشتی
احساس می کنم که مرا جا گذاشتی
لبریزِ گریه می شوم و رو نمی کنم
گلدان اطلسیِ تو را بو نمی کنم
آیینه عکسِ چشمِ تو را می دهد نشان
دلواپسِ تواند ، تمامِ فرشتگان
خسته شدم کلافه ی این بغض و آه ها
حالم گرفته از همه ی نیمه راه ها
توفان رسید و پنجه زد و ساحلم گرفت
« زین همرهان سست عناصر دلم گرفت »
با قابِ عکسِ تو دل من گرم گفتگوست
« کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست »
از فکر و یادِ سبزِ تو لایمکن الفرار
« یک دست جام باده و یک دست زلف یار »
با این همه به عشق تو باز است پنجره
بانو ببین که غرقِ نیاز است پنجره
|
|
چه فرق می کند که جهنم و یا بهشت
این آشیانه هست به لطف شما بهشت
تو بی درنگ انتخابِ منی گر هزار بار
پرسند از دلم ، که تو و عشق یا بهشت !
پری ...
در لباسِ آبی امشب ای پری پیدا شدی
آسمان پوشیده ای امشب عجب زیبا شدی !
باز کُن آغوشِ خود را امشب ای آبی ترین
غنچه ای و بینِ دستانِ من امشب وا شدی
رودم اما باید امشب راهیِ دریا شوم
تو به زیرِ آن حریرِ نیلگون دریا شدی
سهمِ من از تو همیشه بی قراری بوده است
یعنی اقیانوسی و در سینه ی من جا شدی
باز سنگِ ساحلت با بوسه خوابم می کند
گفتی عاشق کُش نمی گردی دگر ، اما شدی !
سلام ؛
بعد از سی و پنج روز به روزم با یک بغل دلواپسی و دلتنگی ... !!!
دلم بد جوري لَك زده براي يه پياده روي شبانه زير نَم نَم باران در امتداد
يه خيابون خلوت به ناكجا ييِ خيال ...
شما چطور ... ؟!
هركي همدلِ و همراه ، مي تونه پابه پاي اين غزل همقدم بشه ...
بسم الله !!!
خاطره ي با تو ...
مردي شبانه باز مسافر شد ، تلواسه هايِ خيسِ خيابان را
بر سنگفرش هايِ تَرَك خورده ، اندوهِ گيج و مبهم باران را
ساعت درست لحظه ي فرسودن ، از انعكاسِ خاطره ي با تو
يعني كه باز شانه ي لرزانم ، بي تو بغل گرفته درختان را
در ازدحام دربدري هايم ، بي تو هزار مرتبه مي ميرم
و مرگ بوسه مي زند اين شب ها ، لب هايِ مانده در هَوسِ جان را
از منظرِ نگاهِ دلِ عاشق ، دنيا شبيه كوچه ي بن بست است
بايد كه زُل زد از پسِ اين ديوار ، ماهِ نشسته بر لب ايوان را
اين بارِ چندم است نمي دانم ، پامالِ چشم هايِ تو مي گردم
تقويمِ جيبيِ دلِ من دارد ، تنها حسابِ فصلِ زمستان را
|
|
در لابلايِ باغِ گُلِ قالي ، گُم مي كنم دلِ به غمت خون را
با خود ببر برايِ جهيزيه ، يك تخته فرشِ لاكيِ كاشان را ...

" شعله ي پايان گرفته "
گفتم كه عاشقت شدم و جان گرفته ام
در زيرِ سايبانِ تو سامان گرفته ام
حتما تمام مي شود اين اضطراب پوچ
اين بُغضهايِ بر سرِ دندان گرفته ام
واي از خيالِ خام كه با دل چه مي كند؟!
جان دادم و بلايِ فراوان گرفته ام
حالا هزار بار پشيمانم از خودم
از اين هوايِ ابريِ باران گرفته ام
رويِ لبم شكوفه ي احساس يخ زده
كه نوبهارِ شكلِ زمستان گرفته ام
بانو مرا دوباره به دنيايِ خود ببَر
اينجا درست شعله يِ پايان گرفته ام !!!
بانوی چشمت
خورشید می خوابد سرِ زانویِ چشمت
با ماه می رقصد گُلِ شب بویِ چشمت
با بادها سر به بیابان می گذارم
وقتی پریشان می شود گیسوی چشمت
شهدِ تمامِ رازقی ها در دهانت
طعمِ عسل دارند در کندویِ چشمت
پُر می شوم از حسِّ خوبی عاشقانه
تا می نشینم مست رودررویِ چشمت
با خود مرا تا کوه و صحرا می کشاند
وقتی فراری می شود آهوی چشمت
دریایِ من آغوش وا کُن تا بخوابم
در زیر طاق نصرت ابروی چشمت
این مرد را رسوایِ عالم می نماید
یک روز آخر نازنین بانویِ چشمت
سلام و عرض ادب ؛
بدون هیچ مقدمه ای میرم سراغ مقدمه !!!
یه پیامک که باعث تولد این غزل شد :
« تو دو طرف یه رودخونه دوتا آدم برفی از عشق هم اینقدر آب شدند تا شاید
یه جایی وسط رودخونه دستِ همدیگرو بگیرند!!! »
موازیِ هم و ای کاش ضربدر بشویم!
و عاشقانه در آغوشِ یکدگر بشویم
من و تو آدم برفـی و می شود با هـــم
ز عشق جرعه بنوشیم و شعله ور بشویم
تمامِ فاصله ی بینمان همین رود است
بیا برایِ رسیدن پرنده تر بشویـــم
برایِ عشق جدایی همیشه تاوان است
و با رسیدنمان مثمرِ ثمر بشویــــم
من آب می شوم از عشق و تو بمیر از شوق
که بینِ بسترِ این رود همسفر بشویم .......

با دردسرِ عشق موافق شده است
وقتی که خزان یارِ شقایق شده است
از گریه ی بی امان او فهمیدم
آدم برفیِ خانه عاشق شده است !!!
به بهانه ی میلاد بزرگ بانوی یاس :
برای تو می سُرایم که نامت همیشه ساحل آرامش دلهای خسته است ،
دوستت دارم بانو جان:
باران گرفت و آینه ها رنگ و بو گرفت
دنیا برای آمدن تو وضو گرفت
حتی درخت ها همه در رقص آمدند
باد از نسیمِ سبز لبت های و هو گرفت
عطر تو را ملائکه فریاد می زدند
بانویِ یاس آمد و گُل آبرو گرفت
خورشید دومی ، نه ، کم است این برایِ تو
آئینه ای شدی که خدا روبرو گرفت
از جنسِ آسمانی و تنها دلِ زمین
هجده نفس به عطر حضور تو خو گرفت
بانویِ آفتاب می رسد امروز از بهشت
دنیا برایِ آمدن تو وضو گرفت ...
پی نوشت :
1- صمیمانه روز زن و مادر را به بانوان همیشه سربلند ایرانی تبریک می گویم .
2- مادر روزت مبارک .
3- به مناسبت میلاد بانوی آفتاب انجمن ادبی سخن کاشان همایش باشکوهی را
با حضور شاعران و ادیبان و اساتید عالیقدر و علاقه مندان به شعر و ادب برگزار
خواهد نمود :
زمان : دوشنبه سوم تیر ماه سال جاری ، ساعت 18:30 بعدازظهر.
مکان : کاشان – خیابان امیرکبیر – جنب اداره ی مخابرات منطقه ی فین –
باغ بزرگ پیروزان .
شرکت در این همایش برای عموم آزاد است .
به بهانه ی شهادت بزرگ بانوی آفتاب ؛
این سو همه ی مدینه در پشت در است
یک شهر هراس و کینه در پشت در است
گُل میخ بلند در حواست باشد
آن سو گُل سرخِ سینه در پشت در است
*******************
خورشید غریبِ شهر تنها مانده است
هرچند گرفته آتش اما مانده است
می سوزم از این شراره تا آخر عمر
بین در و دیوار دلم جا مانده است
التماس دعا.
لطفا نظرات ارزشمندتون را در قسمت نظرات پست قبل مرقوم بفرمایید.
متشکرم.
سلام ؛
نمی دونم چی بگم که اینهمه تاخیرم رو جبران کنه ...!؟
چه بهونه ای بیارم که سرنزدنهامو توجیه کنه ...!؟
جز شرمندگی هیچی ندارم و غزلی تازه ..... همین !
آهای خاطره ی خوبِ تا اَبَد با من
و سیبِ سرخِ همیشه نچیده حتّی من
عروسِ خاطره های به آرزو نزدیک
دو گام فاصله داری به انتها ، تا من
تمامِ شهر تو را عاشقانه می خواهند
تمامِ شهر ، بگو نه ، بگو که تنها من
تو خطِّ فاصله من ، این حصار را بشکن
که تیشه دست تو افتاده است اما من
شبیه سخت ترین سنگ کوه غم هستم
که یا بمان و مرو ، خُرد می شوم یا من ...
دختر خورشید
برای دختر خورشید ماه خواهم بُرد
کمی شراره ی سرخ گناه خواهم بُرد
برای چشمه ی چشمانِ فتنه انگیزش
به رسمِ هدیه دلی سَر به راه خواهم بُرد
دلی که با نگهی ساده عاشقش گردد
و چشمه ی غم و دریایِ آه خواهم بُرد
و بعد مثل هزاران ستاره ی عاشق
به ظلمتِ شبِ هجران پناه خواهم بُرد
و قطره قطره ببارم حدیثِ تنهایی
که باز بوسه ز جامِ پگاه خواهم بُرد ؟
بیا گناه ندارد به فکر هم باشیم
گناه را وسطِ سجده گاه خواهم بُرد
دلم که رفت فقط مانده جان که آن را هم
برای پیشکِشِ یک نگاه خواهم بُرد
پی نوشت :
وبلاگ انجمن ادبی سخن کاشان به روز است .
بهاران خجسته باد
ای گُل سرخ بهارم ...
ای گُلِ سرخِ بهارم ، کِی به دادم می رسی؟
خسته ی چشم انتظارم ، کی به دادم می ر سی؟
ای سوار قایقِ خورشید ، هنگامِ غروب
مثلِ چشمت بیقرارم ، کی به دادم می رسی؟
ای همه پاشیده سُرخی بر لبانِ زرد من
دانه ی سرخ انارم ، کی به دادم می رسی؟
بینمان این روزها رنگین کمان پُل می زند
میرسی آخر کنارم ، کی به دادم می رسی؟
غلت غلتان سیب سرخی در مسیر جویبار
این نشانی از تو دارم ، کی به دادم می رسی؟
تا سحر چیزی نمانده شام هجران بگذرد
آخر ای زیبا نگارم ، کی به دادم می رسی؟
********************************************
پی نوشت :
صمیمانه و با آرزوی شادترین لحظات سال نو را حضور ارجمندهمه ی شما خوبان
تبریک عرض می نمایم .
در ادامه ی مطلب می توانید تصاویر مبینا خانم (خواهرزاده ام) را که
دومین بهار عمرش را تجربه می کند ملاحظه بفرمایید .
به نام آنکه هستی جان از او یافت
سلام دوستان مهربان و همدل
جای همه ی شما در کنار بارگاه هشتمین امام نور و مهربانی سبز بود
و دعاگویتان بودم از ژرفای جان.
از همه ی شما دوستان خوبم که در طول این سفر با اظهار لطف در بخش
نظرات وبلاگ و یا تماس تلفنی و ارسال پیامک ، مثل همیشه من را شرمنده ی
محبت های بی دریغتان کرده اید صمیمانه سپاسگذارم.
و این رباعی ، ره آوردی است از آن دیار و برگ سبزی است تحفه ی درویش :
گُل کرد هوایت به سَرَم می آیم تا بال بگیرم ، بِپَرم می آیم
من سبز نداشتم ببندم به ضریح جا مانده دلم کُنجِ حَرم می آیم...
یا حق .
سلام دوستان و عرض ادب و ارادت حضور مِهر پُر ظهور شما .
این آخرین پست غزلکده ام در سال جاری می باشد
که در سه بخش تقدیم حضورتان می گردد :
اول : روح تکانی
نمی دونم تا حالا تو زندگی تون گُم شدید یا نه ؟!!!
گاهی وقتها گُم شدن هم یه نعمتیه که می تونه خیلی چیزها رو به آدم یاد بده
و می تونه خیلی چیزها رو برای آدم پیدا کنه !!!
خیلی وقته که گُم شدم و خیلی چیزها رو گُم کردم ، دنیا به خودی خودش
نمی تونه باعثه گُم شدن آدما بشه چون خیلی کوچیکتر از این حرفهاست
اما تعلقات و زرق و برق فراوان و گرفتاریهای زندگی و روزمرّگیه که باعث
می شه که بعضی از ماآدما خودشونو توی همین یه ذره جا گُم کنند و خیلی
چیزهای دیگه رو همراه خودشون !!!
اما خوب جای امیدواری همیشه هست ؛
همه با یه خونه تکونی حسابی یه رنگ و رویی تازه به محل زندگی شون میدن
و چه بسا که توی این خونه تکونی خیلی از چیزهایی رو که مدتها قبل گُم
کرده بودند و شاید هم حتی فراموششون کرده بودند از لابلای خرت و پرتهاشون
پیدا می کنند و حالا دوباره آخر سالِ و نزدیک عید ...
و من هم به دنبال یه روح تکونی هستم ، یه روح تکونی حسابی که خودم رو از خیلی
از قید و بندهایی که گریبانگیرم شده خلاص کنم و خیلی از چیزهای مهم و حیاتی رو
که لابلایِ پیچ و خَمِ زندگی ام گُم کرده ام رو پیدا کنم و تلاش کنم که :
دیگه گُمشون نکنم!!
حِسّ می کنم که دچار یه خفقانِ روحی شدم و نیاز دارم به هوایِ تازه ، باید برم پنجره ی
دلم رو وا کنم و یه کمی هوای تازه تنفّس کنم !!!
دارم می رم یه جایی که با صفاترینه ، پیشِ کسی که بهترینه و کنار پنجره ای که همیشه
مرهم بوده برای دلهای خسته.
پیشِ کسی که تا اسمش قاب میشه تویِ پنجره ی قلبم ، دلم بی اختیار می لرزه و ماهیِ
اشکم برایِ پریدن از تُنگِ بلور چشمام پَر می زنه ، دوست دارم فریاد بزنم ، فریادی در
سکوت که آبستنِ تمامِ نگفتنی هایِ دل منه ، دوست دارم فریاد بزنم توی صحن و سرای
قشنگ و با صفای هشتمین امام مهربانی ، امام رضا علیه السلام ...
به یاد همه ی شما خواهم بود و برایتان دعا خواهم کرد و برایم دعا کنید .......... همین !!!
دوم : غزل مثنوی
از واژه های ِ ناب مکرّر قَلم زدم امشب تمامِ حوصله ها را بِهَم زدم
با جوهرِ ستاره به ذهنِ سیاهِ شب خط می زنم تو را پس از آنکه رَقم زدم
خط می زنم تو را ، نه ، مگر می شود ، بمان با تو تمامِ خاطره ها را قدم زدم
رویِ تمامِ دفترِ من ، موج می زند افکارِ گیج و مضطرب و خیس و غم زدم
می خواستم که با تو فقط...پس چرا نشد؟! من در کجایِ قصه ز غیرِ تو دم زدم
دستِ غزل به شرحِ غمِ تو نمی رسد شرحِ غمی که از شبِ روزِ عدم زدم
|
|
پروانه چنگ می زند انگار در دلم تا خنده خنده می شکُفی در مقابلم
ای هرچه باد در هوسِ لمسِ مویِ تو چشمه مطهر از لبِ آبِ وضویِ تو
با شاه بیتِ لبِ سرخِ سربلند امشب که دلرباتری از هرشبت بخند
قندیل بسته اند درختانِ بید را پروانه ها دهند عروسی نوید را
و این خبر به گوشِ تمامِ جهان رسید آن را که دوست داشتمش ، ساده دل برید
......
ازچه پریِ قصه ی ما گریه می کنی ؟ از من بریده ای تو چرا گریه می کنی؟
امشب عروسیِ تو شده یک دهن بخند تو غرقِ تورهستی و گُل ، من کفن بخند
یخ بسته تورِ سپیدی که بر سرت لبخند می زند به من از سمتِ دیگرت
خطِّ موازیِ دلِ من ضربدر نشد امشب که ماهِ برکه نشین هم سحر نشد
و این دوراهی آنچه بلا ریخت بر سَرم باید ز دل ز تو ز همه چیز بگذرم
خطّ می زنم تو را و خودم را از این سفر از جمعِ بادهایِ پریشانِ دربدر
|
|
روزی نگینِ حلقه ی انگشترم شدی از ماه آمدی شبی و دلبرم شدی
من شاعرت شدم و تو را یا که تو مرا در روبرو نشانده ای و شاعرم شدی
اول قرار بود که بانویِ گُل شوی چرخیدی و عوض شدی و خواهرم شدی
چون روزهایِ فصلِ خزان هرچه می گذشت سرد و کِرخت و یخ زده در باورم شدی
گفتی بدونِ تو همه دنیا جهنم است حالا تبر ، برایِ گُل پیکرم شدی
دل شعله شعله سوخت ولی خنده خنده تو ققنوسِ سربلندِ ز خاکسترم شدی
|
|
چه می شود ز سوختنِ من تو را نصیب ؟ حوّا بیا برایِ خدا درگذر ز سیب
حوّای پشتِ پا به بهشتِ برین زده حوّای دستِ رد به خدای زمین زده
دیروز از بهشت به اینجا رسیده ای از دور آب نیست ، سراب است دیده ای
بانویِ از ستاره و گُل دست چین شده بانوی دربدر شده ی نقطه چین شده!!!
بانویِ شعله ور شده از بادهایِ سرد تیشه زده به ریشه ی جانِ هرآنچه مرد
من غرقِ ناله می شوم و عشق می کنی « در خود مُچاله می شوم و عشق می کنی »*
نفرین نمی کنم که مبادا رسد زیان بر جان آنکه دوسترش داشتم ز جان
تنها برو ، که نیست برایم دگر پَری هرچند ، آبرویِ مرا نیز ....
* این مصرع از شاعر خوب همشهری ام آقای وحیدرضا گنجی هست .
سوم : خداحافظی
با قطار کاشان – مشهد چهارشنبه شبِ مورخ 8/12/1386 و ساعت 21:30 همسفر خواهم
شد تا سرزمین خورشیدِ مهربانی و از همه ی شما دوستان و یاران همدل خداحافظی
می کنم.
به یادتان هستم و دوستتان دارم تا هماره ...
پی نوشت :
وبلاگ انجمن ادبی سخن با گلچینی از اشعار یاران سخن به روز می باشد .
مرگ من...
با مرگ من هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد
این را گلی می گفت دیشب زیر گوش باد
با آتش عشق آب از خاک غمش خوردم
با باد هم آغوشم امشب هرچه باداباد
زندانی خاک غمم امشب کمک کن تا
از این غریبستان شوم با بوسه ای آزاد
در جشن میلاد سپیده حلقه زد ناگه
بر پیکر گل دستهای سرد این صیاد
با بوسه ی نرمی ز باد از غم جدا گردید
و همسفر با باد سوی ناکجا آباد...
با صد امید آمد برای دیدنش امروز
مرغ چمن ، اما هزاران داد از بیداد
تعبیر کابوسی که دیشب دیده پس این بود!
یاد کلام آخر گل ناگهان افتاد
فردا شروع فصل سرد و تلخ هجران است
با مرگ من هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)

کاروان ...
می روم با کاروان اما سرِ تو ساربانم
می کِشَم خود را به دنبالِ تو گرچه خسته جانم
هیچکس قادر نبود از پیکرت دورم نماید
گر سرِ بر نیزه ات با من نبود ای مهربانم
خنده ی کمرنگِ لب هایِ به خون آغشته ی تو
می زند فریاد می خواهم کمی قرآن بخوانم
ماهِ تابانم ، مشو دور از کنارم تا نمیرم
ای تمامِ حاصلم با من بمان تا من بمانم
گاهی از محمِل که می بینم سَرَت را رویِ نیزه
می خورم حسرت چرا تو اینچنین و من چنانم
از غمِ خشکیِ لب هایِ عطشناکت ، کمانم
کاش تا دورانِ هجران بگذرد دیگر نمانده
نَه قراری و نَه صبری و نَه طاقت نَه توانم ...


پی نوشت :
۱) تصاویری از نخل و کاروان عزا روز عاشورا - دیماه ۸۶ - کاشان - روستای خرمدشت .
۲) تصویر از مبینا خانوم خواهرزاده ی گل من است و لطفا برای دیدن ادامه ی تصاویر ادامه مطلب را کلیک کنید .
۳) نخستین جشنواره ی غزل پست مدرن ۱۸ بهمن ماه در تهران برگزار می گردد .
برای شرکت در این جشنواره و کسب اخبار و اطلاعات بیشتر روی یکی از
لینکهای زیر در قسمت پیوندهای وبلاگ کلیک فرمایید .
اشعار عاشقانه ی من ( رضا پارسا )
غزل پست مدرن ( سید مهدی موسوی )
عینک کور ( لیلا اکرمی )
مجله ایرانشهر چاپ شد …
سلام و عرض ادب حضور همه دوستان گرامی و ادب دوست ارجمند ؛
سومین ماهنامه ی فرهنگی ادبی ایرانشهر رسید و در اختیار علاقه مندان می باشد.
این ماهنامه که بصورت سراسری در ایران توسط نمایندگان محترم مجله توزیع
می شود آماده استقبال شاعران و منتقدان و نویسندگان و اساتید و ادب
دوستان سراسر ایران است.
قیمت مجله تنها 1000 تومان است
که عزیزان دانشجو در دانشگاهها و اعضای محترم انجمنهای ادبی و سایر ادب
دوستان کاشان و توابع اطراف می توانند از طریق تماس با تلفن ذیل و یا
قرار دادن کامنت خصوصی شامل مشخصات و تلفن تماس در همین وبلاگ
و یا ارتباط با پست الکترونیکی همین وبلاگ علاقه مندی خود را اعلام کنند
تا در اسرع وقت مجله بدست آنها برسد.
تلفن تماس جهت تهیه مجله : 09131632729 محسن سلطانی
توجه : علاقه مندان از طریق کتابفروشی بزرگ خانه ی کتاب کاشان
نیز می توانند نسبت به تهیه مجله اقدام نمایند.
شرایط اشتراک شش ماهه مجله ایرانشهر :
پرداخت فقط 4500 تومان به حساب شماره 5243514616 عابر بانک تجارت به نام رضا صحرایی (پارسا)
و ارسال مشخصات ، آدرس ، شماره تلفن و فیش پرداخت شده به آدرس :
رضا صحرایی (پارسا) صندوق پستی : 3389- 67155
همیشه شرایط برای اشتراک وجود دار :
ولی ممکن است شماره سوم تمام شود و شرمنده شما شویم پس هرچه زودتر آدرس و فیش هزینه خود را به آدرس فوق ارسال نمایید .
اگرمی خواهید کتاب ، وبلاگ و یا حتی محصولات انتشاراتی و فرهنگیتان را در ایرانشهر معرفی کنید هزینه تبلیغاتی ما بسیار استثنایی میباشد. شعار ما این است تبلیغات هزینه نیست و ایرانشهر میتواند بهترین مکان برای تبلیغ محصولات شما باشد.
برای اطلاعات بیشتر وبلاگ رضا پارسا را ملاحظه بفرمایید.

لطفا مطالب و اشعار و نقدها و ... خود را به آدرس بالا یا ایمیل مذکور ارسال نمایید تا در شماره های بعدی در مجله خودتان چاپ شود.
در این شماره می خوانید :
در ا شماره میخوانید:
-مقالاتی پیرامون غزل پست مدرن
- غزل پست مدرن از سی شاعر
-نقدهایی بر داستانهای جدید
- ترجمه مقاله و شعر
-معرفی موسیقی و ترانه
-معرفی و نقد استاد کزازی و سیمین بهبهانی
-یادمان تیرداد نصری و قیصر امین پور
-معرفی وبلاگ وکتاب
و.....
در صورتی که نمیتوانید فرم اشتراک را پست کنید شماره فیش و آدرس و تلفن خود را به
نظرات خصوصی همین وبلاگ ارسال نمایید تا در اسرع وقت مجله برای شما پست شود.
مجله ایرانشهر نمایندگی های فروش خود را در سراسر کشور اعلام میکند.
دوستانی که نمایندگان ما را میشناسند و ارتباط دارند میتوانند مجله را از طریق نماینده
های مجله در این شهرها تهیه نمایند :
اراک-پویا آریانا
کاشان-محسن سلطانی
رشت- طاهره کوپالی
تهران-الهه حمیدی
تهران-حامد داراب
رشت- آزاده بشارتی
شیراز-هدیه مهاجر
بندر عباس- عبدالحسین انصاری
ابرکوه-محسن استوار
زاهدان- فریدون اوکاتی صادق
کرج- حمیده محمد رضا پور
اصفهان- افشین حیدری
اردبیل- الناز سرخانلو
مشهد- الهام میزبان
اصفهان- ایوب مومنی
قم- علی حاجیان زاده
مراغه-مرتضی روحی
تهران دانشگاه شهید بهشتی-مونا زنده دل
فیروزآباد و جهرم-فلورا تاجیکی
اصفهان-پریا تفنگ ساز
چهارمحال و بختیاری(فارسان)- زهرا رفیعی
دوستانی که در شهرهای دیگر هستند و تمایل دارند نمایندگی فروش و پخش مجله ایرانشهر را در انجمن های ادبی و کارگاههای شعر و داستان به عهده بگیرند لطفا در کامنت خصوصی وبلاگ رضا پارسا تلفن خود و نام شهرشان را ارسال نمایند تا با آنها تماس گرفته شود.
به نام خدای غزل آفرین ...
چمدانِ سفر
بر دوش می کِشَد چمدانِ سفر مرا
پاهایِ خسته تاب ندارد دگر مرا
دستم گرفته دسته ی ساکی و می کِشَد
با هر بهانه سمتِ کمی دورتر مرا
پَست و بلندِ جاده چو کِرمی که می خَزَد
هم رهزنِ دلم شده هم راهبر مرا
از شهر دور می شوم و باز می رسد
آن لحظه ها که منتظری پُشتِ در مرا
تو پُشت کرده ای به من اما در این مدار
آید دوباره آنکه شوی جلوه گر مرا
آن روز هرچه عشق همه سهمِ چشمِ تو
اما ز مرگ هرچه شود بیشتر مرا
*******
هجران تمامِ حاصلِ این عشقِ بی ثمر
و حسرتی که تا به اَبَد همسفر مرا
تولدت مبارک مهربانم ...
هجدهم آذرماه
سالروز تولد دوست عزیز و مهربانی است که می دانم لطف
خاصی به این غزلکده دارد و جای پای مهربانش همیشه جاریست ...
بر آن شدم تا اینگونه تبریکی متفاوت بگویم آغاز حضورش را به خود و خانواده ی مهربانش...
برای روز میلاد تن خود من آشفته رو تنها نذاری ...
سلامی چو بوی خوش آشنایی
محبت گر شود پیدا به هر قیمت خریداریم ...
پنجشنبه شبها غمی وحشی گریبانگیر دلم می شود ، آشنای با وفایی که از خیلی از
آنان که ادعای وفاداری دارند با وفاتر است.
ای بی وفا ، رسم وفا ، از غم نیاموزی چرا؟
غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر می زند (شاعر لا ادری)
امشب هم برای رها شدن از دلتنگی هام ، بهترین راه رو در به روز کردن غزلکده ام
دیدم ، جایی که بعد از غزلهام بیشتر از هر چیز دیگه توی این دنیای وانفسا بهم
آرامش میده و با چهارپاره ای که محصول همین لحظاته و چند دقیقه ای بیشتر
از تولدش نگذشته و شاید بعدها ادامه پیدا کنه آغاز می کنم و بعد از اون
هم یه غزل قدیمی.
یا حق.
آه ای مردم دلی گُم کرده ام ، در عبور از کوره راه این جهان
نیست دستی بهر یاری ای دریغ ، رفته شاید مهرورزی از میان
نقش صد داغ است بر سیمای دل ، ارغوانی ، سرخ فام و لاله گون
می کند هر دم به جامم جای مِی ، عشق من با خنده ای دریای خون......
هجران صداقت
مردی که بر صورت غباری از سفر داشت
از نامُرادیها به دل خون جگر داشت
می آمد از آنجا که شهر مهربانیست
اما برای مرگ گُل با خود تبر داشت
آمد کنار آینه ، زُل زد به تصویر
گرد و غبار از چهره ی آیینه برداشت
فریاد زد با هرکه کردم مهربانی
آیینه پاسخ داد ، آری دردسر داشت
دیگر محبت را نباشد اعتباری
دیگر نباید راستی را در نظر داشت
بر چِهرِ خاک آلوده ی آیینه زد سنگ
مردی که هجرانِ صداقت را خبر داشت
سلام و عرض ادب ؛
با یک دو بیتی به استقبال میلاد بزرگ بانوی آفتاب ، حضرت فاطمه ی معصومه (س) می روم و پس از آن غزل که نمی دانم چرا این روزها غمگین است یا شاید نمی خواهم بدانم ... بگذریم.
********************************
با خنده ات گُل می کند باغ تبسم از چشمه سار لطف تو غم می شود گُم
امروز خورشید بلند مهربانی سر می زند از مشرق آیینه ی قُم
*****************************************
کویر ...
همچون کویر تشنه تَرَک دار گشته است
بیچاره دل که بی کَس و غمخوار گشته است
محتاجِ سنگ نیست ، که هم با تلنگُری
آیینه ی غُباری ام آوار گشته است
در انتظارِ برقِ نگاهِ مسافری
چشمِ سیاهِ آینه ام تار گشته است
سنگی که سخت بر دل آیینه ام زدی
سنگِ مزار این تَنِ تبدار گشته است
بار دگر رسیده به هجران حدیث عشق
این دور، سال هاست که تکرار گشته است
هو المحبوب
این روزها دلم برای خودم تنگ می شود!!!
سلام دوستان صمیمی و یاران همدل.
مثل همیشه به بزرگواری خودتان تاخیرم را ببخشید.
بی هیچ مقدمه می روم سراغ غزل که حاصل بیقراری کبوتردل عاشق است در کنج قفس تنهایی ام...
آبی تر از دریا
با هر بهانه می کنم تکرار نامت را
روح غزل های منی آبی تر از دریا
هرچند در قلبم شکستی می شود تکثیر
با هر شکستن آینه در باورم اما
هرگز فراموشم نمی گردد نگاه تو
صد سال اگر هم بگذرد از رفتنت حتّا
دست فلک ما را کشیده در کنار هم
اما تلاقی گُم شده در سرنوشت ما
خطِّ موازی کنار من خدا حافظ
بر طالع هجران نوشته تا ابد تنها
رفت...
بر شانه های من چو ستاره نبود رفت
تا صاحب ستاره دری را گشود رفت
از جنس من که اهل زمینم نبود او
و چون ستاره بود ، به چرخ کبود رفت
پیروز جاودانه ی نَردهای عشق
حالا که هستیَم از کف رُبود رفت
هرچند دیر به دادم رسیده بود
با دل نماند زمانی و زود رفت
این ابتدای قصه ی هجران عاشق است
مثل همیشه بود یکی ، او نبود ،
رفت...
سلام و درود به پیشگاه همه ی شما همراهان صمیمی :
شما دوستان روزه دار و عاشقان آن امام هُمام تسلیت عرض می نمایم.
به مناسبت ایام عروج فخر انسان و قله ی ایمان و همه کَسِ هجران ، امیر مومنان (ع) غزلی را به
پیشگاه آن جناب و شما همراهان گرامی تقدیم می نمایم .
از اینکه در به روز کردن وبلاگ کمی کوتاهی کردم مرا ببخشید اما قول می دهم تکرار نشود و
بعد از این ایام شهادت و لیالی با عظمت قدر حتما با چند غزل تازه به روز خواهم شد.
از لطف همه ی شما خوبان متشکرم و از محضر یکایکتان عاجزانه التماس دعا دارم.
از دعای خیرتان مرا محروم نفرمایید.
شاهی که تختش خاک و تاجش آسمان بود
خورشید بر درگاه مهرش پاسبان بود
ساقی سرمستان سراسر بود ، اما
لب تشنه ی جامی به رنگ ارغوان بود
دریای مهرش بی حدود و بی کرانه
همچون سحابی در سپهر بیکران بود
شد شانه هایش تکیه گاه عرش اعلی
ساقی رندان ، بوتراب فرشیان بود
سرحلقه ی مستان جام مهربانی
در سجده گاه نور امام انس و جان بود
خورشید شب های خموش و ساکت شهر
ساقی بزم می پرستان ، مهربان بود
افسوس از جنس خدا بود و زمانی
کوتاه در این مُلک خاکی میهمان بود
مانند او دیگر نزاید مادر دهر
آنی که مولانا اشارت کرده آن بود
از دامن محراب خون سرمست می رفت
شاهی که هجران را امیرمومنان بود
استاد سید محمد رضا هاشمی زاده ی عزیز لطف فرموده اند و چند بیت در ادامه ی این غزل
سروده اند که ضمن تشکر از ایشان و مهربانی هایشان این ابیات را عینا در ادامه می نویسم:
او قلب قرآن نور حق در عالم خاک
یا جان هستی در زمین و در زمان بود
تنها نه گنج علم حق در این زمین بود
او اقیانوس علوم بیکران در آسمان بود
در رزم دشمن روز می غرید چون شیر
شب با یتیمان و ضعیفان مهربان بود
دروازه ی علم پیمبر بود مولا
بی ابتدا و انتها و بیکران بود
سلام دوستان خوبم :
در ابتداحلول ماه میهمانی خدا رمضان المبارک را به همه دوستان تبریک
عرض می نمایم و عاجزانه از حضور پر فیضتان التماس دعا دارم.
تاخیرم را در به روز کردن غزلکده ی دل هجران به بزرگواریتان ببخشید.
بی هیچ مقدمه ای می روم سراغ اصل مطلب یعنی غزل که بعد از آنکه از
همه چیز و همه جا سر خورده و واپس زده می شوم تنها پناه و تکیه گاهم
می شود و وقتی که همه در به رویم می بندند عاشقانه به سویم آغوش
می گشاید.
این غزل را در تاریخ یکم تیرماه امسال سروده ام و بیشتر هم در باره اش
توضیح نمی دهم تا هر کس آن تعبیری را که دوست دارد از آن برداشت کند.
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید…
شبی که از غم طوفان غم علف رقصید
و موج در هیجانش به هر طرف رقصید
نشسته بود کناری و ماه می بارید
ستاره در تب دریایی صدف رقصید
دلش شبیه زنان جنوب یا شاید
شبیه هلهله ی «دختران دف»* رقصید
نگاه در جریانش به موج جان می داد
و قایقی که سراسیمه بی هدف رقصید
و عشق ماهی وا مانده در گناهی شد
که پیش از آنکه ز حسرت شود تلف رقصید
سحر تفاله ی قایق حدیث هجران بود
که در کرانه ی دریای کرده کف رقصید
* وامدارِ غزلی از شاعره ی محترم سرکار خانم مژگان عباسلو
دوستان گلم وبلاگ انجمن ادبی سخن کاشان به مدیریت هجران نیز به روز
می باشد و در آنجا نیز غزلی تازه از من موجود است لطفا بازدید فرمایید و
گُل نظر ارزشمندتان را نیز در آنجا بکارید.
متشکرم